تبليغاتX
برگ زرد


برگ زرد

به خدا قسم من انسانم نه عروسک باربی :

 

حالم بعضی وقت ها از دختر بودن خودم بهم می خوره از اینکه چرا بقیه فقط مثل یه تیکه آَشغال یا وسیله بهت نگاه می کنن

از اینکه وقتی سوار ماشین میشی طرف به بهانه ی کجی راه خودشو بهت نچسبونه

از اینکه جرات نداشته باشی وقتی سوار مترو میشی به جز کابین بانوان به قسمت دیگه ای نری  

از اینکه جرات نداشته باشی برای خرید کردن به تنهایی به مغازه بری

از اینکه وقتی سوار دوچرخه می شی همه با نگاه هایی که آدم رو  خفه می کنه بهت نگاه نکنن

از اینکه حتی جرات ورزش کردن در پارک رو هم نداشته باشی

از اینکه وقتی روسریت یکم عقب میاد از مردم حرف های رکیک نشنوی

از اینکه برای استاد داشنگاهت دلیل بیاری که نتونستی سر کلاسش حاظر شی اون هم به بهانه ی چند نمره بخواد ازت سوء استفاده کنه

از اینکه فقط یه روز برای تفریح  به چت روم بری و پشت سر هم بهت پیشنهاد س ، ک ، س چت و از این مذخرفات بشه

از اینکه وقتی که فکر می کنی عشق واقعی زندگیت رو پیدا کردی اما بفهمی بعد از این همه مدت فکر و ذکرش فقط بدنت بوده نه قلبت خسته شدم

زمانی که در زندگی  در خیابان ، در ماشین ، در بازار ، پای اینترنت و همه جای دیگه احساس خوار بودن کنم خسته شدم

مشکل مردم  ما چی هست آخه ؟

مگه بقیه مردم دنیا هم مثل ماها هستن ؟

از خودم بعضی وقت ها خسته می شم و می خوام به خودم و جد و آبادم فحش بدم که چرا باعث شدید من به دنیا بیام

آهای آقایون به خدا قسم من و هم نوع هام انسان هستیم نه عروسک باربی

 

+نوشته شده در سه شنبه چهاردهم دی 1389ساعت19:28توسط ميترا سهيلي |
می خواهم بنویسم اما سخت است :

گاهی تو هنوز لب به سخن نگشاده ای و من به پایان آنچه می گویی می اندیشم...

"حرفهایی هست برای نگفتن و ارزش هرکس به اندازه ی حرفهاییست که برای نگفتن دارد."

 برگشتم. برای درددل و برای تنهایی ها.

حرف زیاد دارم برای گفتن. به قول دکتر غریبه های همدرد بهم نزدیکترند تا آشناهایی با دردهای متفاوت و دنیاهای بیگانه.

می خوام واسه تو بنویسم. واسه ماهم. تو. عشق. دوست داشتن...

+نوشته شده در چهارشنبه هشتم دی 1389ساعت0:39توسط ميترا سهيلي |
Lemon Tree :

I'm sitting here in a boring room
It's just another rainy Sunday afternoon
I'm wasting my time, I got nothing to do
I'm hanging around, I'm waiting for you
But nothing ever happens -- and I wonder
I'm driving around in my car
I'm driving too fast, I'm driving too far
I'd like to change my point of view
I feel so lonely, I'm waiting for you
But nothing ever happens, and I wonder

I wonder how, I wonder why
Yesterday you told me 'bout the blue blue sky
And all that I can see is just a yellow lemon tree
I'm turning my head up and down
I'm turning, turning, turning, turning, turning around
And all that I can see is just a yellow (another) lemon tree
La, la da dee da, etc.
I'm sitting here, I miss the power
I'd like to go out taking a shower
But there's a heavy cloud inside my head
I feel so tired, put myself into bed
Where nothing ever happens -- and I wonder
Isolation is not good for me
Isolation -- I don't want to sit on a lemon tree
I'm stepping around in a desert of joy
Baby anyhow I'll get another toy
And everything will happen -- and you'll wonder

And I wonder, wonder
I wonder how I wonder why
Yesterday you told me 'bout the blue, blue sky
And all that I can see

by fools garden

hasta la vista

when i say hasta la vista, it means i just fk myself during recent years

+نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت9:50توسط ميترا سهيلي |
i do promise you :

I LOVE YOU

i can not promise you that

i will not change

i can not promise you that

i will not have many different moods

i can not promise you that

i will not hurt your feeling sometimes

i can not promise you that

i will not be erratic

i can not promise you that

i will always be strong

i can not promise you that

my faults will not show

but,...

i do promise you that

i will always be supportive of you

i do promise you that

i will share all my thoughts

and feeling with you

i do promise you that

yourself i will give you freedom to be

i do promise you that

i will understand every thing that

you do

i do promise you that

i will be completely honest with you

i do promise you that

i will laugh and cry with you

i do promise you that

i will help you achieve all your goals

but,...

most of all

 i do promise you that i love you

+نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت18:16توسط ميترا سهيلي |
خریدار شلوار یا دوست پسر! علاف! فاحشه! :
 

فروشنده خوشتیپ!:  شلوار رو پوشیدی بذار بیام ببینم تویه تنت چطوره.

ـ میشه به همکارتون بگید اون یکی مدل رو بده!

فروشنده خوش تیپ!: بذار بیام ببینم مشکلش چیه...

ـمشکلی نداره سایزش خوبه اما از اول که گفتم این مدل رو زیاد نمی پسندم، لطف کنید اون دوتایی رو که نشون کردم بدین

فروشنده خوش تیپ!: بابا چقدر سخت میگیری بیا خانم معتمدی این یکی رو براش ببر

ـ .... خانم لطف میکنی بیای

فروشنده خوشتیپ!: اجازه بدید من کمکتون کنم خانم معتمدی سرش شلوغه!!!

ـ مشکلی نداره صبر میکنم کارش تموم شه

فروشنده خوشتیپ!: یواشکی میگه " بابا تو چقدر...." شاید گفت امل یا چمیدونم هر چی

خانم معتمدی: خانومی در رو باز کن ببینم

ببین من گودی کمرم زیاده باید ساسون گرفته بشه

خانوم معتمدی: باشه صبر کن سوزن بیارم

فروشنده خوشتیپ: (در رو باز میکنه و بدون اجازه میاد تویه اتاق پرو یه نگا به آینه میندازه و یه نگا به خریدار. مرتیکه چشاش داره از حدقه در میاد): اوککی وری گوود!..... ببینم ورزش میکنی؟ خیلی رو فرمیا

ـ قرار شد خانم معتمدی سوزن بیاره...پس چی شد

فروشنده خوشتیپ: ایشون تازه کاره، خودم برات ساسون میگیرم. نگفتی چه ورزشی میکنی؟ میدونی خانومایی که گودی کمر دارن، هیکلاشون خیلی قشنگه!!!  خوب اینم از ساسون برگرد ببینم...الان خوبه؟!

ـ (با عصبانیت) آره خوبه اجازه بدین (در رو ببندم) درش بیارم

فروشنده خوشتیپ: بچه کدوم محلی؟

ـ فکر میکنی دونستنش به خرید این شلوار ربطی داره؟؟!!!!!!!!

فروشنده خوشتیپ: چقدر خشکی! میاد جلوتر، میتونم اسمت رو بدونم؟!

ـ (بلند طوری که اونایی که اونور در اتاق پروون هم بشنون) من این کاره نیستم. اوکی!!!

فروشنده خوشتیپ: (صورتش سرخ میشه و با نگرانی یه نگا به پشت در میندازه به تته پته میافته) من که چیزی نگفتم، فکر نمیکردم ناراحت بشی... ب ب خشید

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت15:50توسط ميترا سهيلي |
من رمان خیلی دوس میدارم :
 دارم رمان "سهم من" نوشته "پرینوش صنیعی" رو میخونم چقدر زیبا به تصویر کشیده مفهوم زن بودن رو و تقلای زندگی برای یک زن... با بعضی جاهای داستان سوختم و پا به پاش گریه کردم
+نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت17:55توسط ميترا سهيلي |
مجازات هم جنس بازی زنان در ایران :

در قانون مجازات اسلامی ایران همجنس گرایی جرم است و همجنس گرایی زنان زیر عنوان "مساحقه" عمل مجرمانه اعلام شده که مجازات آن بسیار شدید است . ماده ی ۱۲۷ قانون مجازات اسلامی مساحقه را این طور تعریف کرده است :

" مساحقه ، هم جنس بازی زنان است با اندام تناسلی . " (لز)

در موضوع مساحقه جرم به فعل دو زن بستگی دارد و در جریان تحقق جرم اساساْ جنس مذکر غایب است .

به موجب ماده ی ۱۳۴ قانون مجازات اسلامی :

" هرگاه دو زن که با هم خویشاوندی نسبی نداشته باشند بدون ضرورت ، برهنه زیر یک پوشش قرار گیرند به کمتر از صد تازیانه تعزیر می شوند . در صورت تکرار این عمل در مرتبه ی دوم به هر یک صد تازیانه زده می شود " .   

در صورت تکرار جرم ، مرتکب را اعدام می کنند ( ماده ی ۱۳۱ قانون مجازات اسلامی ) .

یکی از راه های اثبات جرم هم جنس گرایی زنان شهادت شهود است . قانونگذار حتی درباره ی این جرم فقط به شهادت مردان اهمیت می دهد و برای شهادت زنان ارزش و اعتباری قائل نیست . بنابراین شهادت زنان در دادگاه در زمینه ی هم جنس گرایی در حکم هیچ است . معلوم نیست چرا قانونگذار شهادت زنان را حتی در جرمی که کاملاْ زنانه است معتبر نمی شناسد .

به طور کلی قانون مجازات اسلامی یا اساساْ شهادت زنان را معتبر نمی داند یا شهادت دو زن را برابر شهادت یک مرد ارزیابی می کند .

+نوشته شده در سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت12:36توسط ميترا سهيلي |
پیرمرد :

اگه با چشمای خودم ندیده بودم، باور نمی‌کردم. انگار داشت جلوی ما جون می‌داد. هر چند ثانیه یکبار چنان نفس عمیقی می‌کشید، مکث می‌کرد و بعد صدای خفیفی از ته قلبش به گوش می‌رسید.

اول نفهمیدم قضیه چیه اما بعد از اینکه سرنشین بغل راننده با تعجب به پیرمرد تاکسی‌رون نگاه کرد، تازه دوزاریم افتاد. بعد از دقایقی که این وضعیت ادامه پیدا کرد، خود پیرمرد با صدای خفیف و خشنی گفت: سه تا از رگهای قلبم مسدوده ... با دوستم از ماشین پیاده شدیم، شروع کرد به داد زدن؛ بهارستان سه نفر حرکت، بهارستان ...

بغضم گرفت، احساس نفرت توی اعماق وجودم کردم، نفرت از بی‌مهرها، فقر و بی‌مسولیتی ... نفرت از حاکمان و مسولینی که فقط زر مفت می‌زنن و امثال این مرد اونم توی این سن باید چه زجری برای یه لقمه نون بکشه.

ایکاش می‌فهمیدن مفهوم پیرمرد یعنی چی. ایکاش مفهوم داشتن عروس و داماد، نوه‌های قد و نیم قد رو می‌فهمیدن. مفهوم اینکه دستت خالی باشه و آرزوهات ...

آخه پیرمرد آبرو داره  ... آخه بعضی‌ها بی‌آبروییشون مردم رو به خاک سیاه نشونده ...

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت15:3توسط ميترا سهيلي |
باز باران با ترانه :
 


هر كجا هستم ، باشم،
آسمان مال من است.
پنجره، فكر ، هوا ، عشق ، زمين مال من است.
چه اهميت دارد
گاه اگر مي رويند
قارچهاي غربت؟

من نمي دانم
كه چرا مي گويند: اسب حيوان نجيبي است ، كبوتر زيباست.
و چرا در قفس هيچكسي كركس نيست.
گل شبدر چه كم از لاله قرمز دارد.
چشم ها را بايد شست، جور ديگر بايد ديد.
واژه ها را بايد شست .
واژه بايد خود باد، واژه بايد خود باران باشد.

چترها را بايد بست.
زير باران بايد رفت.
فكر را، خاطره را، زير باران بايد برد.
با همه مردم شهر ، زير باران بايد رفت.
دوست را، زير باران بايد ديد.
عشق را، زير باران بايد جست.
زير باران بايد با زن خوابيد.
زير باران بايد بازي كرد.
زير بايد بايد چيز نوشت، حرف زد، نيلوفر كاشت
زندگي تر شدن پي در پي ،
زندگي آب تني كردن در حوضچه "اكنون"است .

ادامه مطلب
+نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت23:49توسط ميترا سهيلي |
قسمتي از وصيت نامه يك دلقك پير :
  

خيلي اين وصيت نامه ناز ، شايد خود من بيش از بيست بار اين نامه را خوندم اما سير نشدم به شما هم توصيه مي كنم تا آخرش به طور كامل حتما بخونيد.

داستان آن دلقک گرسنه ای که در پست ترين محلات لندن آواز می خواند و می رقصيد و صدقه جمع می کرد .اين داستان من است . من طعم گرسنگی را چشيده ام . من درد بی خانمانی را چشيده ام . و از اينها بيشتر ٬ من رنج آن دلقک دوره گرد را که اقيانوسی از غرور در دلش موج می زند ٬ اما سکه صدقه رهگذر خودخواهی آن را می خشکاند ٬ احساس کرده ام.

با اينهمه من زنده ام و از زندگان پيش از آنکه بميرند نبايد حرفی زد . داستان من به کار تو نمی آيد ٬ از تو حرف بزنيم . به دنبال تو نام من است:چاپلين . با همين نام چهل سال بيشتر مردم روی زمين را خنداندم و بيشتر از آنچه آنان خنديدند ٬ خود گريستم ...

ادامه مطلب
+نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت20:6توسط ميترا سهيلي |