اگه با چشمای خودم ندیده بودم، باور نمی‌کردم. انگار داشت جلوی ما جون می‌داد. هر چند ثانیه یکبار چنان نفس عمیقی می‌کشید، مکث می‌کرد و بعد صدای خفیفی از ته قلبش به گوش می‌رسید.

اول نفهمیدم قضیه چیه اما بعد از اینکه سرنشین بغل راننده با تعجب به پیرمرد تاکسی‌رون نگاه کرد، تازه دوزاریم افتاد. بعد از دقایقی که این وضعیت ادامه پیدا کرد، خود پیرمرد با صدای خفیف و خشنی گفت: سه تا از رگهای قلبم مسدوده ... با دوستم از ماشین پیاده شدیم، شروع کرد به داد زدن؛ بهارستان سه نفر حرکت، بهارستان ...

بغضم گرفت، احساس نفرت توی اعماق وجودم کردم، نفرت از بی‌مهرها، فقر و بی‌مسولیتی ... نفرت از حاکمان و مسولینی که فقط زر مفت می‌زنن و امثال این مرد اونم توی این سن باید چه زجری برای یه لقمه نون بکشه.

ایکاش می‌فهمیدن مفهوم پیرمرد یعنی چی. ایکاش مفهوم داشتن عروس و داماد، نوه‌های قد و نیم قد رو می‌فهمیدن. مفهوم اینکه دستت خالی باشه و آرزوهات ...

آخه پیرمرد آبرو داره  ... آخه بعضی‌ها بی‌آبروییشون مردم رو به خاک سیاه نشونده ...